تبليغاتX
عشق گمشده ی دنیا




















عشق گمشده ی دنیا

عاشقانه

www.FoxBax.Com

 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:49 توسط مریم| |

"عاشقی دردیست که بی آن نه من نه تو و نه هیچ انسانی را که قلبی در سینه داشته باشد یارای گذر دوران زندگی نیست ، دردیست که زیباییش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید.
عاشقی زیباست همچون لحظه ی دیدار ٬ عاشقی زیباست همچون .... و عاشقی بس زیباست

 عادت همه چیز را ویران می کند وای به روزی که چیزی -حتی عشق- عادتمان شود ...عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان گفتن دیگر، دلیل عشق نیست وآواز عاشقانه خواندن،دلیل عاشق بودن .
... ولی ای دوست، تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ی عاشقانه ات راخالصانه بگو و همیشه به یاد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده ...


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:44 توسط مریم| |

می گویم : دلم برایت تنگ می شود ، لبخند می زنی
می گویم: " نخند! جدّی گفتم "
نگاهت را به موهایم که انگشتانت را درونشان راه می بری دوخته ای و لبخند کمرنگی روی لبانت آرام گرفته است. سرم را روی پاهایت گذاشته ام و دارم به تو می گویم که چقدر دلم برایت تنگ خواهد شد.
بعد می گویم: " اصلاً آمدیمو پس فردا هواپیمایم سقوط کرد و من مردم ! آنوقت چکار کنم؟ وای! من دلم برایت خیلی تنگ می شود حتی برای یک روز ، و تو باز هم هیچ نمی گویی و تنها، خطوط دو سمت لبت عمیق تر می شوند .
می گویم: "هیچ گاه زود تر از من نمیر!" و به چشمانت نگاه می کنم .نگاهت نگران می شود! چرایش را نمی دانم. مهم این است که اینجایی ، چه مهربانی ...


فردای همین شب پلیس راه خبر می دهد که در جاده حادثه ای رخ داده . که باران زمین را لغزنده کرده بوده و یک ماشین کنترلش از دست رفته است
تو الان ته دره در ماشین خوابت برده است و تنها آرزوی من این است که درد نکشیده باشی . اطرافیانم مدام حرف می زنند. همگی توی ماشین به سمت محل حادثه نشسته ایم و اطرافیانم خیلی حرف می زنند. من امّا هیچ نمی گویم. از شیشه ی ماشین به دور دستهای خاکستری بارانی خیره شده ام که بوی تو را می دهند و در این فکرم که چقدر خوشحالم که دیشب به تو گفته ام که ...

چقدر دلم برایت تنگ می شود

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:44 توسط مریم| |

پسر نگاهی به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت کاشکی همین الان دنیا تموم بشه ...
وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید ... فقط چند تا حباب رو آب دید

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:35 توسط مریم| |

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

پاییز و زیبایی های خیره کننده ی آن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:39 توسط مریم| |

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:19 توسط مریم| |


در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی


ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است


این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است


مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند


در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:52 توسط مریم| |

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟


استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.


استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟


استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.


بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.


همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:36 توسط مریم| |

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد



زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن


عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني


عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند


عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد


عشق يعني ترس از دست دادن تو


پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست

زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند

عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد


 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:43 توسط مریم| |


روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
 
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
 
 " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
 
clay-colored sparrow.jpg
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:59 توسط مریم| |

khasteam.jpg

 

 

خسته ام,,,
خسته ز فردایی دگر
از غزل از این غروب بی سحر

خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته از  کابوس  تکرار زمان


خسته ام از واژه ها از این غروب جمعه ها
خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار


خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب
تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب


خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی
خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم


خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا
خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا
خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان

خسته ام
از خلقتم از این عروسک بودنم
خسته ام از بند ها در دست این نا مردها
خسته ام گنگم پریشانم دگر

در غروب تیرگی  مردم دگر
اه من مردم دگر

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:56 توسط مریم| |


Design By : Night Skin